#بازتاب_پارت_167


_ هیچ می دونی چی میخوای؟ بودنت اونجا درست نیست.

باالتماس نگاش کردم.

- فقط میخوام مطمئن شم حالش خوب می شه. به خدا نزدیک نمی رم.

کلافه سرتکان داد.

_ کدوم بیمارستان.

_ نمی دونم باید باهاش تماس بگیرم.

چشماشو روهم گذاشت و با ناراحتی گفت:

_ پس چرا معطلی؟

فوری تماس گرفتم و خیلی مختصر پرسیدم چی شده و کجا بستریش کردن. حتی نگفتم میخوام بیام. حس کردم حالا که خونوادش دور و برش هستن معذبه.

حدود نیم ساعت بعد بیمارستان بودیم و چون از قبل می دونستیم تو بخش مراقبت های ویژه ی کودکان هست، دیگه پرس و جو نکردیم.

فوری از پله ها بالا رفتم و هومن پا به پام اومد. جلوی در بخش نفس نفس زنان ایستادم و از تو قاب شیشه ای کوچیک رو در زل زدم به چند نفری که روزبه رو احاطه کرده بودن و اون با چهره ای مغموم و سری به زیر افتاده داشت به حرفاشون گوش می کرد.بافاصله ای که بود چیزی نمی شنیدم اما مطمئن بودم بخاطر بوجود اومدن این شرایط دارن سرزنشش می کنن.

کمی اونطرف تر زنی لاغر اندام با یه مانتوی سورمه ای و شالی مشکی که نامنظم روی سرش قرار داشت و نیمرخ صورتش رو پوشونده بود، بی قرار و پریشون خیره بود به قاب شیشه ای اتاقی که ظاهرا سام رو انجا بستری کرده بودن.

آروم زمزمه کردم.

_ طوریش نمیشه مگه نه؟!

_ خدا بزرگه.

بغض کردم و چشمام خیس شد. هومن درست پشت سرم ایستاده بود.

_ دیگه بهتره بریم.

_ میخوام بدونم حالش چطوره.

_ موندنت اینجا درست نیست.

_ تقصیر من بود مگه نه؟

_ معلومه که نه. این چه حرفیه؟

میون گریه های بی صدام، نفس گرفتم.

romangram.com | @romangram_com