#بازتاب_پارت_168
_ نمی خواستم اینطوری شه.
_ نترس همه چیز درست می شه.
نگام برگشت به جایی که اون زن ایستاده بود. طولی نکشیدکه روزبه چندقدمی بهش نزدیک شد و چیزی گفت. حس کردم داره دلداریش می ده.
شونه های زن تکان خوردن و کمرش بی اراده خم شد، اما قبل از سقوط دستای حمایت گر روزبه بلافاصله زن رو تو آ*غ*و*شش گرفت. یه قدم عقب کشیده شدم و هومن کف دستشو رو صورتم گذاشت و مسیر نگاهمو عوض کرد.
_ من خودم پیگیر وضعیتش می شم. بهتره فعلا اینجا نباشیم.
بی حال و ناتوان سرتکان دادم و اون منو از بخش دور کرد.
تو محوطه ی بیمارستان رو یه نیمکت سیمانی نشستیم و بی هدف زل زدیم به گذر آدم ها.
_ خسته ام از این دست و پا زدن های بی فایده. یه عمر با ترس چنگ زدم به داشته های زندگیم تا بتونم حفظشون کنم اما حالا که مشتمو وا می کنم می بینم خالیه...من چرا باید به اینجا برسم؟
آهی کشیدم و به دستای خالیم خیره شدم. هومن دست دراز کرد و اونارو گرفت.
_ واسه یه بارم شده با خودت کنار بیا. باور کن کار سختی نیست.
م*س*تاصل نالیدم.
_ آخه چطوری؟
لبخند محوی زد.
_ تا باگذشته ات کنار نیای، نتونی اتفاقاتشو هضم کنی و به عمد همه ی اون خاطرات رو پس بزنی چیزی عوض نمی شه. دایی خیلی خوب می دونست بهتر از روزبه هم که سر راهت قرار بگیره باز همه چیز بی سرانجام می مونه. تو چیزایی رو تو زندگیت کم داری که جبرانش کار هرکسی نیست. اونایی که پا تو زندگیت گذاشتن یا این جای خالی رو دیدن و عقب کشیدن یا شدن یکی مث روزبه و خواستن از این کمبود ها به نفع خودشون استفاده کنن. انگار اصلا هیچ کدومشون مرد این نبودن که بخوان اون جای خالی رو پرکنن.
برگشتم و تو سکوت نگاش کردم. یه سوال تا سر زبونم اومد اما نشد که بپرسم.
_ دایی فکر میکرد دیگه بعد این همه سال، دیدن مادرت و صحبت کردن باهاش میتونه این گره رو واکنه. اما...
_ من نمی تونم باهاش حرف بزنم هومن. برام یه جورایی غریبه ست. تازه اگه صحبت کردن می تونست اون جاهای خالی رو پرکنه مطمئن باش تا الآن صدبار پیش قدم شده بودم.
سرمو پایین انداختم و با افسوس گفتم:
_ من و سودی دیگه هیچ وقت یه خونواده نمی شیم.
دستامو نرم فشرد.
_ تو یه خونواده میخوای؟
پرسشی که با محبت به زبون آورد، بغضمو سنگین تر کرد. نگامو دزدیدم تا حلقه زدن اشک رو تو چشمام نبینه.
romangram.com | @romangram_com