#بازتاب_پارت_166


هق هقم بلند شد و با دستای لرزون صورتمو پوشوندم.

_ اون بازیم داد...بهم دروغ گفت...کاری کرد بهش وابسته شم...بابابزرگ اون روزای آخر همه ی امیدش به سرو سامون گرفتن من بود...روزبه همه چیزو زد داغون کرد.

سعی کردم دوتا نفس عمیق بکشم. دستاش دور شونه هام حلقه شد.

_ نمی تونم ببخشمش هومن...نمی تونم ازش بگذرم...اون منو خوردم کرد. از تنهاییم، از بدبختیم سو استفاده کرد... فکر کرد لیاقت من زندگی دست دوم اونه.

مثل بچه ها پشت دستمو به بینیم کشیدم.

_ منی که به خاطر بابابزرگ خیلی هارو راحت از زندگیم خط زدم و حتی یه لحظه شم پشیمون نشدم، به خاطر اون لعنتی بابابزرگ رو از دست دادم.

دستاشو پس زدم و عصبی و بهم ریخته به سمت اتاقش رفتم.

_ از این بی ارزش شدن های مدام خسته ام... بذار یه بارم شده بتونم اینو به یکی ثابت کنم. حتی اگه اون یه نفر روزبه باشه.

در اتاق رو پشت سرم بستم و به تماس بی پاسخ و دو پیامی که رو صفحه ی گوشیم بود نگاهی انداختم. همه شون از روزبه بود.

" سام رو تو بیمارستان بستری کردیم. دکترش میگه رفته تو اغما. دارم دیوونه می شم پریسا"

با ترس دومی رو هم باز کردم.

"تو این شرایط بهت احتیاج دارم،باهام تماس بگیر"

نشستم روی تخت و به حالت عصبی پامو تکان دادم. اگه اتفاق بدی می افتاد، اگه حالش خوب نمی شد.من نمی خواستم اون بچه طوریش بشه. بی حس و حال از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.

هومن هنوز تو هال بود و داشت کنار پنجره ی نیمه بازش سیگار می کشید. با دیدن چهره ی مات و بهت زده ام، با تردید پرسید.

_ طوری شده؟!

لبام لرزید.

_ حال پسرش بد شده، میگه تو اغماست. اگه طوریش بشه...هومن من می ترسم.

پریشون چنگ زدم به کیفم که جلوی در اتاق رو زمین افتاده بود.

_ میخوای چیکار کنی؟!

صدام انگار از ته چاه بیرون می اومد.

_ بریم بیمارستان.

سیگارشو خاموش کرد و به سمتم اومد.

romangram.com | @romangram_com