#بازتاب_پارت_162


_ احتمالا جلوی کارخونه منتظر من بوده.

_ حالا میخوای چیکار کنی؟!

_ می رم ببینم حرف حسابش چیه. تو هم بهتره بری...درمورد چیزی هم که گفتی،مطمئناً نظرمو می دونی، دیگه تصمیم با خودته.

پیاده شدم و بدون خداحافظی به سمت ماشین کامران رفتم. با نزدیک شدنم هردوشون پیاده شدند. عمه ناراحت و دلخور و کامران کلافه و عصبانی.

_ هومن تورو برداشته و برده که اینجوری ازت مراقبت کنه؟

نگامو از ماشین روزبه که داشت دور می شد گرفتم و به عمه شکوفه دوختم.

_ بهم یه جای خواب داده و باهام قهر کرده. فکر کنم تاکتیکش همین روزا جواب بده. چون تصمیم دارم ازش خواستگاری کنم و وصیت بابابزرگ زمین نمونه.

_ داری منو مسخره میکنی؟!

_ چی بگم آخه؟ با توپ پر اومدی سراغم، انتظار چه برخوردی ازم داری؟

کامران مداخله کرد.

_ اینجا جای مشاجره نیست، بیاین سوارشین تو راه حرف می زنیم.

و بلافاصله درعقب رو برام باز کرد. بی اعتنا به هردوشون سوار شدم و نگامو به نقطه ی نامعلومی دوختم. اون دونفرم نشستند و راه افتادیم.

_ زنگ زدم به عمه زهرا همه چیزو گفتم.

باحرص جواب دادم.

_ خبرا به گوشمون رسید.

_ انتظار نداشتی که دست رو دست بذارم؟

چیزی نگفتم و کامران از در مصالحه وارد شد.

_ ماواقعا نگرانتیم پریسا. بچه نیستی که به جرم نرسیدنت به سن قانونی بتونیم هومن رو تحت فشار بذاریم. هرشکایتی بشه اولش پای تو گیره.

_ دارین منو تهدید می کنین؟

عمه بهم توپید.

_ توچرا همش فوری جبهه می گیری؟ ما هر چی میگیم فقط به خاطر خودته.

_ مطمئنی عمه؟

romangram.com | @romangram_com