#بازتاب_پارت_161


صدای بلندش ناخودآگاه عصبیم کرد.

_ ببین رک حرفتو بزن و تمومش کن،منظورت چیه؟

_خیلی خب، بگو ببینم با خونواده ی این پسره زندگی می کنی؟

خودمو به اون راه زدم.

_ کدوم پسره؟!

_ همین فامیلتون که باهات ظاهرا همکاره.

_ پسرعمه ی پدرمو میگی؟ هومن؟!

_ با اونا زندگی می کنی؟

سرتکان دادم و اون طلبکارانه گفت:

_ آدرس جایی که هستی رو بهم بده.

_ میخوای چیکار؟!

_ نباید بدونم کجایی؟

_ داری دیوونه ام می کنی روزبه. من معنی این کارهاتو نمی فهمم. میای میگی هانیه برگشته خونه و کمی صبر کنم، از اون ور آدرس خونه ی هومن رو می خوای. به فرض که آدرس رو دادم، میخوای یه کاره پاشی بیای بگی چی؟

_ باشه نده خودم که گیر می یارم.

انگشت تهدیدمو به طرفش گرفتم.

_ به خدا اگه بیای شر درست کنی دیگه پشت گوشت رو دیدی، منو هم دیدی.

کلافه دستی به مواهاش کشید و چیزی نگفت. سکوت محض بین ما و بوق های مکرر ماشینی که از پشت سر می اومد،اونو حسابی گیج و عصبی کرده بود.

- این دیگه چی میخواد داره چراغ می زنه؟

به عقب برگشتم و با دیدن ماشین آشنای کامران آروم گفتم:

_ نگهدار شوهرعممه.

روزبه با تردید راهنما زد و گوشه ی خیابون نگه داشت.

- داشت تعقیبمون می کرد؟!

romangram.com | @romangram_com