#بازتاب_پارت_163


لجوجانه سعی کرد حرف خودشو پیش ببره.

_ نمی خوام خونه ی هومن بمونی. بیا اینم کلید خونه، اونجا دیگه نمون برگرد.

به دسته کلیدی که به طرفم گرفته بود، خیره موندم. حالا که همه چیز اونجوری شده بود که من می خواستم پس چرا مردد بودم؟ موندن تو خونه ی دوتا مرد مجرد که به بواسطه ی حضورم همه ی زندگیشون بهم ریخته بود به اندازه ی کافی اشتباه به نظر می رسید اما چرا من دلم نمی خواست از این اشتباه دست بکشم؟ یعنی حرفای هومن باعث این تردید شده بود؟ حرفایی که در نهایت بی رحمی اونارو به صحبت آخرش با بابابزرگ بی ربط نمی دونست؟

_ من بر نمی گردم.

عمه وحشت زده به طرفم برگشت.

_ یعنی چی؟! میخوای تو خونه ی هومن بمونی؟!

_ اونجام نمی مونم.

_ میخوای باروزبه...

راستش دلم نیومد بیشتر از این عذابش بدم. بارداریش این روزا به اندازه ی کافی اذیتش کرده بود.

_ می رم پیش سودی.

بهم زل زدو زیر لب اسم اون زن رو تکرار کرد. بادیدن نعیم و گاریش از کامران خواستم که نگهداره و روبه جفتشون گفتم:

_ نگرانن باشین، جام تو خونه ی هومن امنه، با این حال فردا از اونجا می رم. با سودی یه مقدار حرف ناتموم دارم.باهاش بی حساب که شم، همه چیز حلّه.

از ماشین پیاده شدم و روبه کامران گفتم:

_ خواستی خونه رو بکوبی یه ندا بهم بده. یه سری خرت و پرت و یادگاری اونجا دارم که دلم نمی خواد دور ریخته شه. درضمن مواظب عمم باش نبینم اذیتش کنی.

لبخند غمگین ومحوی رو لبم نشست و زیر لب خداحافظی کردم و به سمت خونه ی هومن راه افتادم.

نمی دونم چرا خواستم دروغ بگم، چرا سعی کردم با پیش کشیدن حرف سودی خیال عمه رو راحت کنم. اصلا چرا بین آدمایی که دور و برم بودن، سودی؟... شاید چون توضمیر ناخودآگاهم زندگی دوباره با اون زن به جبران تموم این سالها جدایی رو حق خودم می دونستم، حتی اگه در ظاهر باورش نداشتم.

با ورودم به خونه در اتاق خالد هم باز شد و هومن به چارچوبش تکیه داد و با چهره ای پکر و دلخور نگام کرد.

آهسته سلام کردم و سرمو پایین انداختم. اومدم برم تو اتاقی که این روزا توش پناه گرفته بودم که هومن با حرفش سرجا میخکوبم کرد.

_ زنگ زدم به محیا بیاد دنبالت. می ری فومن یه چند مدتی اونجا می مونی. بهش سپردم یه کاری برات دست و پا کنه. از این حال و هوا که بیرون اومدی و اوضاع روبراه شد، برمی گردی.

برات خونه اجاره می کنم و کارت هم تو کارخونه سرجاشه.

خسته بودم، واقعا دیگه کشش اینهمه تنش رو نداشتم. از ژاله و حرفاش تو کارخونه گرفته تا روزبه و بحث های بی نتیجه مون و بعدش عمه و سرزنش هاش و حالام هومن که طلبکارانه داشت برام تکلیف تعیین می کرد.

بدون اینکه چیزی بگم رفتم طرف اتاقم که اون با سه قدم سر راهم قرار گرفت.

romangram.com | @romangram_com