#بازتاب_پارت_148


از طرفی این تغییر رفتار صد و هشتاد درجه ایش مرددم می کرد. دروغ چرا، نمی تونستم باورش کنم. اگه قرار به بوجود اومدن حسی بین من و اون بود، چرا از دوازده سال قبل که عمه شکوفه زد زیر همه چیزو و با کامران ازدواج کرد، همچین اتفاقی نیفتاد؟ چرا هومن تواین مدت کاری نکرده بود که باورم شه...باورم شه علاقه ای این میون هست؟

راستش این حساسیت نشون دادن ها،تهدیدهایی که تمومی نداشت و اون حس مالکانه اش نسبت به من و سرنوشم اونم بعد فوت بابابزرگ به نوعی اغراق آمیز و مشکوک بود. نمی تونستم باورش کنم، نه تا وقتی که سردر می آوردم اون شب بابابزرگ تو اتاقش به هومن چی گفته و چی ازش خواسته.

سعی کردم تموم این تصورات بی نتیجه رو پس بزنم و به این فکر کنم که از این به بعد چی در انتظارمه. نگاه کوتاهی به دور تا دور اتاقش انداختم. یه تخت چوبی، کمد لباس هاش، یه میز که روش لپ تاپش رو گذاشته بود و قاب عکسی که تصویری از چهره ی خندان عمه زهرا در آ*غ*و*ش هومن بود.

ضربه ای به در اتاق خورد و من بی هوا تو جام نشستم.

_ می تونم بیام تو؟

باز خودش بود و اینبار به نظرم رسید آروم تر از چند دقیقه قبل هست. برای باز کردن در از جام بلند شدم و با دیدن اخمایی که هنوز بین ابروهاش گره خورده بود، ناخودآگاه اخم کردم.

_ بشین می خوام باهات حرف بزنم.

نشستم رو تخت و طلبکارانه به چشماش زل زدم. کمی این پا و اون پا کرد و اومد کنارم نشست.

_ شماره ی اون مردک...روزبه رو بهم بده.

دستامو تو هم قلاب کردم و ابرویی بالا انداختم.

_ اگه ندم چی؟

_ منظورت چیه؟!

کلافه سرتکان دادم.

_ بذار از اینجا برم. موندنم تو این خونه فقط همه چیزو برای تو سخت می کنه.

_ نمیذارم هرکاری که خواستی بکنی. برامم مهم نیست بقیه چی میگن. شده اینجا زندونیت کنم نمیذارم دست اون عوضی بهت برسه.

_ اگه خودم بخوام چی؟ می تونی جلوی منو بگیری؟

دستاشو مشت کرد.

- چی توسرت میگذره؟

برآشفته و عصبی از جام بلند شدم.

_ خب بلاخره رسیدیم به جایی که تو اینو ازم بپرسی. از تو چه پنهون دیگه داشتم کم کم ازت ناامید می شدم.

همینطورنگام کرد و چیزی نگفت. سر خم کردم و زیر لب آروم گفتم:

_ دوست داری بدونی چرا ازش دست نمی کشم؟...بهت می گم، منتها قبلش تو باید بگی اون شب بابابزرگ تو اتاقش به تو چی گفت.

romangram.com | @romangram_com