#بازتاب_پارت_147
خالد دستاشو طلبکارانه تو هم قلاب کرد.
_ تا نگی اینجا چه خبره حتی یه قدم اونورتر نمیذارم.
_ خبرخاصی نیست داداش. من و پریسا میخوایم سنگامونو باهم وا بکنیم.
خالد رو به من گفت:
_ من که از حرفاش چیزی سر در نیاوردم. توبگو چی شده.
_ می بینی که آورده اینجا حبسم کنه تا دست از پا خطا نکنم اما خواب دیده خیر باشه اینجام اگه بمونم باز کار خودمو...
هومن دوید سمتم و من با جیغ کوتاهی که کشیدم پریدم تو اتاق و درو بستم.
_ جرات داری یه بار دیگه تکرار کن چی داشتی ور ور می کردی تا به حسابت برسم.
_ هومن؟!
خالد بود که سعی داشت مداخله کنه.
_ تو دیگه چیزی نگو، هرچی می کشم از نسخه هاییه که تو درمورد این دختره ی چش سفید واسه من پیچیدی.
_ مگه من چی گفتم؟!
آروم و بی صدا درو باز کردم و به هومن که از شدت خشم سرخ و رگ های دوطرف شقیقه اش برجسته شده بود، زل زدم.
_ تو نبودی می گفتی بذارم کمی به حال خودش بمونه تا با این قضیه کنار بیاد؟ نگفتی پاپیچش نشم و بذارم خودش بخواد که بیاد طرفم؟
_ همین الانشم می گم. به قول خودت هفده سال تموم یه جور کنارش بودی و حمایتش کردی حالا میخوای جور دیگه ای باشی. نباید بهش فرصت بدی با این شرایط کنار بیاد؟
_ نه تا وقتی میبینم از این فرصتی که دادم بخواد سوء استفاده کنه.
بی فکر چشمامو بستم و دهنمو باز کردم.
_ کورخوندی اگه فکر کردی چون دلت به حالم سوخته و نمی خوای وصیت بابابزرگ زمین بمونه من زنت می شم.
همچین برزخی برگشت طرفم که با ترس درو بستم و واسه اطمینان خاطر با کلیدی که روش بود، قفلش کردم. اما با این حال صداش به گوشم رسید.
_ مثل اینکه خودتم همچین بدت نیومده که هی تکرارش می کنی. میخوای دست دست نکنیم و خالد رو بفرستیم دنبال عاقد؟
رگه های شوخی که تو لحن حرفاش بود باعث شد با لبخندی خودمو روتختش بندازم و صورتمو از خجالت تو نرمی بالشتش پنهون کنم.
اما با همه ی این حرفا نگران بودم. می دونستم عمه شکوفه و کامران همینطور دست رودست نمیذارن و بیکار نمی شینن. از برخورد عمه زهرا و شوهرش بعد فهمیدن این ماجرا می ترسیدم. دلم نمی خواست هومن بازم تاوان پس بده.
romangram.com | @romangram_com