#بازتاب_پارت_149


- دوستش داری؟

بی اختیار صدام بلند شد.

- حرفو عوض نکن.

_ پس از سر و لج و لجبازی...ببینم داری با من لجبازی می کنی؟

_ چراباید اینکارو بکنم؟ مگه بین من و تو چیزی هست؟

نگاهشو دزدید.

_ من می خوام که باشه.

با تمسخر جواب دادم.

_ هه، واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم. نمی خوای بگی که این به حرفای بابابزرگ بی ربطه؟

_ دایی اون شب تورو به من سپرد.

_ عالیه، حتما ازت خواست درحقم بزرگواری کنی و منو زیر بال و پرتم بگیری.

_ اون ازم همچین چیزی نخواست.

_ پس بهت چی گفته لعنتی.... از وقتی بابابزرگ فوت کرده این فکر شده خوره ی ذهن من که اون شب تو اتاقش بهت چی گفته، چی ازت خواسته.چرا نمی گی؟ چرا دوست داری عذابم بدی؟

_ نگفتم چون فکر میکنم گفتنش بی فایده ست و تو خودت اونقدر عاقلی که خوب و بدت رو تشخیص بدی و نیازی به حمایت من نداشته باشی. اما بعد وقتی اون کامرانِ کوله مغز (خنگ) پیشنهاد ساخت خونه و آواره شدن تورو داد، وقتی دیدم تو ارتباطت رو با اون مردک فرصت طلب از سرگرفتی نتونستم چشم رو هم بذارم و چیزی نگم. حالام چه حرفای دایی رو بگم و چه نگم باز تصمیمم در مورد تو عوض نمی شه. اگه تو حاضری با مردی مثل روزبه که متاهله و یه پسرم داره ازدواج کنی،پس با منم می تونی.

پوزخندمو ازش پنهون نکردم.

_ نکنه تو هم زن و بچه داری؟

از جاش بلند شد و به سمت پنجره ی اتاقش رفت.

_ دایی می دونست دوستت دارم.

چیزی ته دلم فرو ریخت. با ناباوری به اون که پشت به من دست به کمر ایستاده بود و صداش لحظه به لحظه ضعیف تر می شد خیره شدم.

_ گفت به حرمت این علاقه مراقبت باشم وتنهات نذارم، گفت فرصت چندانی نداره و چون تورو خوب می شناسه می دونه راحت این بحران رو پشت سر نمیذاری، گفت تا تهش تا اونجایی که کنارتم و تو ازم می خوای که بمونم دوستت داشته باشم و مثل تموم این سالها که کنارتون موندم و از دردی که باهام بود دم نزدم بازم پا پات بیام و نذارم حس کنی تنهایی...اما نگفت اگه خودم کم آوردم، اگه دیدم داری باچشم باز قدم اشتباه برمی داری و داری من و علاقمو نادیده می گیری چیکار کنم.

عصبی و بی اراده به خنده افتادم.

_ عجب سناریوی بی نقصی. ببینم این تنهایی به ذهنت رسید یا اینکه خالدم کمکت کرد؟می خوای باورم شه علاقه ای هم این وسط بوده؟ تو به من... هه خواهش می کنم منو به خنده ننداز.

romangram.com | @romangram_com