#بازتاب_پارت_103
جاری شدن اشکام مجال نداد جوابشو بدم، دستمو گرفتم جلوی دهانمو و از اتاق بیرون زدم. هومن دنبالم اومد اما قبل از اینکه فرصتی پیدا کنه درمورد حرفاش توضیحی بده درو اتاقمو روش بستم.
ضربه ی آرومی به در خورد و منو که کنج اتاق کز کرده و برای زندگیم عزا گرفته بودم، به خودم آورد. گوشیم یه دوساعتی می شد خاموش بود،درست از موقعی که اون پیامک کذایی به دستم رسید.
« نمی تونم ازت توقع داشته باشم تو این اوضاع به حرفام گوش بدی اما خواهش میکنم تا نشنیدی در موردم قضاوت نکن. حرفای ناگفته ی من زیاده پریسا، یه فرصت دیگه بهم بده.»
پوزخند تلخی رو لبم نشست و نگامو با ناامیدی از اون گوشی خاموش گرفتم. من تموم این چند ساعت رو با خودم کلنجار رفته بودم برسم به اونجایی که تو خودم این توانایی رو ببینم تا بتونم یه روزی به حرفاش گوش بدم. من باید به حرفاش گوش می دادم و بعد...
اگه اون کاب*و*س می خواست، اگه سایه می خواست ... خب من بودم.
صدای هومن چرت فکریم رو پاره کرد.
_ پریسا حالت خوبه؟!
وقتی اینطور معذب سوال می پرسید یعنی دقیقا می دونست هنوزم میونمون شکرآبه. باصدای خش داری که ناشی از گریه های بی صدام بود، جواب دادم.
_ کاری داری؟!
_ شام درست کردم.
_ گرسنه نیستم.
یه نرمش اجباری تو صداش بود.
_ الویه درست کردمااا. تو که دوست داشتی.
لجوجانه مخالفت کردم.
_ دیگه دوست ندارم، دست از سرم بردار.
در اتاق روبی هوا و با خشونت باز کرد.
_ یعنی چی؟ این اداها چیه در می یاری؟
حتی اون اخم بین دوابروشم باعث نشد کوتاه بیام.
_ راحتم بذار.
_ پاشو ببینم، خودتو لوس نکن. میخوای اون پیرمرد رو بیشتر از این نگران کنی؟
نیش اشک تو چشمام نشست و با انزجار گفتم:
_ به لطف جنابعالی حسابی نگران شده.
romangram.com | @romangram_com