#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_242
چند روز بعد
تیارانا:
به چهره ی همه ی مردم نگاه کردم. همه برای مراسم ازدواج ما توی سالن حاضر شده بودند. اینجا دیگه
ساینتلند و بادرلند نبود!!اینجا محدوده ی حکومت من بود که بعد از مرگ پدر و مادرم مخفی شده بود.
کارل کنارم ایستاد و زمزمه کرد:
-این لباس سفید چقدر بهت میاد!!
لبخندی زدم و گفتم:
-ممنون!!
بعد از جنگ،کارل،پادشاه شاینتلند شد و تاراگاسیلوس باز هم متحد و یکپارچه شد. چقدر خوبه که
ببینی همه ی مردمت کنار همدیگه ایستادن تا شاهد مراسم ازدواجت باشن!!
صدای شیپور بلند شد و این یعنی اینکه ما باید قسم همبستگی میخوندیم!!به سمت کارل برگشتم و
اون هم به سمت من برگشت. باهم و یکصدا گفتیم:
-امروز در این روز مقدس!!قسم میخورم
همسری مهربان و دلسوز باشم
همیشه درکنارت بمانم و یاریت دهم
قسم میخورم هیچ وقت از تو جدا نشوم
و تنها مرگ باعث جداییمان باشد. به خدمتکارایی که تاج رو برامون آورده بودن نگاه کردم. تاج کارل رو
برداشتم و به سمتش برگشتم. سرشو خم کم و من آروم روی سرش گذاشتم و با صدای بلند گفتم:
romangram.com | @romangram_com