#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_243
-زنده باد پادشاه کارل.
بعد کارل سرش رو بالا آورد و مثل من تاج رو از جایگاهش برداشت و روی سرم گذاشت و مثل من با
صدای بلند گفت:
-زنده باد ملکه تیارانا.
مردم شادی میکردند. امروز همه شاد بودند و این شادی حقشون بود. صدای موسیقی توی سالن پیچید.
کارل لبخندی زد و دستش رو به سمتم دراز کرد.با لبخند دستمو توی دستش گذاشتم و به تقاضای
رقصش جواب مثبت دادم.
دست راستش رو دور کمرم حلقه کرد و منم دست چپم رو روی شونش گذاشتم.حرکاتم آروم و نرم بود.
نگاهی به چشماش کردم که میدرخشید. سرش جلوتر اومد و چشماش آروم بسته شد. لبش که به
پیشونیم چسبید،چشمامو بستم و حس شیرین عشق رو تجربه کردم،و چقدر این حس،بعد از مدتها
شیرین و دلنشین بود!!
*******
......
گوی سفیدم تصویر تیارانا رو در آغوش کارل نشون میداد. چقدر با آرامش همدیگرو بغل کرده بودند.
انگشت اشارمو روی گوی گذاشتم و با ناخونم پیوند بین تیا و کارل رو خراش دادم.
قهقهه ی شیطانی کردم و با نفرت گفتم:
-منتظرم باش تیارانا. به زودی به سراغت میام.
romangram.com | @romangram_com