#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_241
شمشیر یخی. درکمال تعجب دیدم که یخ از زخمش پیشروی کرد و آروم آروم بدنش رو فرا گرفت.با
ناباوری گفت:
-امکان نداره!!!تو نمیتونی روح تاراگاسیلوس باشی!!روح سالهاست که مرده.
و بعد صورتش یخ بست و مرد!!!به بقیه نگاه کردم. دیو ها و شیطان ها نگاهی به مجسمه ی یخی
آلاریس نگاه کردند و بعد جلوم به زانو در اومدن. ظاهرا اینا هم پذیرفتن که قدرتم از همشون بیشتره.
به سمت کارل برگشتم. دستش رو روی پهلوش گذاشته بود و از درد به خودش میپیچید. به سرعت
کنارش نشستم و دستم رو روی دست خونیش که روی زخمش گذاشته بود،گذاشتم.نگاه نگران منو که
دید لبخندی زد و گفت:
-نترس سطحیه!!!چون صدام زدی و باعث شد من به پشت سرم برگردم،شمشیر فقط پهلومو خراش
داده!!!
-خوشحالم که اتفاقی برات نیفتاده.
-من از این خوشحالم که تو زنده ای!!اتفاقی بهتر از این برای من تو دنیا نیفتاده بود.
و بعد دستش رو از روی زخمش برداشت و منو به آغوش کشید و زمزمه کرد:
-خیلی دوست دارم.
چشمامو بستم و آرومتر از خودش گفتم:
-من بیشتر از تو!!
*********
romangram.com | @romangram_com