#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_240
تیارانا:
برام عجیب بود که زنده موندم.شاید این هم یک نوع انتقال روح بود!!خدایا این سرزمین چقدر راز های
عجیب و غریبی داره. چشمم که به کارل افتاد ناخواسته لبخندی روی لبهام شکل گرفت.
چقدر فرشته بودن بهش میاد.نگاهم به آلاریس افتاد که پشت سر کارل قرار داشت. نتونستم کاری کنم
و فریاد زدم:
-کارل مواظب باش!!پشت سرت!!
ولی دیر گفتم و پهلوش زخمی شد. به آلاریس نگاه کردم که با پیروزی به من چشم دوخته بود. با لبخند
شیطانی گفت:
-چی شد ملکه؟؟نتونستی به کارل زودتر بگی تا مواظب خودش باشه؟؟چقدر بد!!فکر میکردم
مردی،ولی ظاهرا تو سخت جون تر از این حرفایی.
تمام حرفاش رو با تمسخر میگفت. لرزی تو بدنم ایجاد شد. از روی ترس نبود بلکه از روی عصبانیت و
نفرت بود. چشمم به شمشیر کسی که کنارم بود افتاد. بی تردید شمشیر رو از دستش کشیدم. خنکای
آب و نرمی باد رو احساس کردم. سعی کردم هردوتاشونو باهم ترکیب کنم.
طولی نکشید که آب روی شمشیر نشست و باد رو با نیروم به اندازه ای سرد کردم که آب تبدیل به یخ
شد!!!
به سرعت به سمت آلاریس رفتم. نمیدونم از ترس بود یا از تعجب اینکه من این همه جرأت رو از کجا
آوردم،سر جایش میخکوب شده بود.
دستم رو بالا آوردم و شمشیر رو محکم تو قلبش فرو کردم. بهت زده بهم نگاه کرد و بعد نگاهی به
romangram.com | @romangram_com