#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_239
اینکه از کنارم گذشتند به پشت سرم رفتند. همه برای لحظه ای ایستادن و به پشت سرم چشم دوختند.
با تردید به پشت سرم نگاه کردم.
با دیدم صحنه روبه روم شمشیر از دست افتاد. این امکان نداره!!!! پروانه های قرمز رنگ به شکل یک
دختر کنار همدیگه قرار گرفتند. با هر بالی که میزدند گرده های سفید و طلایی رنگ روی زمین
میریخت. با درخشش زمین توجهم به پاهای دختری که پروانه ها تشکیل داده بودند جلب شد. نور ها
درست مثل اتفاقی که توی دریاچه افتاده بود بالا اومدن و برخلاف بار قبل،پروانه ها تبدیل به جسم
یک دختر میشدند!!!
یعنی امکان داره تیای من زنده باشه؟؟؟ولی چطور امکان داره؟؟نور به گردن دختر رسیده بود. مشتاق
تر از قبل قدمی به جلو برداشتم تا ببینم چی میشه.
اول چونه،بعد لب،بینی و....درنهایت موهای سفید رنگش خبر از این میداد که تیارانای من
زندست!!!پس در تمام این مدت اون زنده بود. چطور راز دریاچه عشق رو به یاد نیاوردم؟؟همون رازی
که دریاچه با تبدیل اشخاص به پرنده یا پروانه،شخص عاشق رو امتحان میکنه!!!
لبخند شیرین تیا باعث آرامشم شد. ناگهان نگاه تیا رنگ ترس گرفت و فریاد:
-کارل مواظب باش!!پشت سرت!!
برابر شد، با سوزشی که توی پهلوم ایجاد شد....
**************
romangram.com | @romangram_com