#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_238

شمشیرم رو به سمتش فشار دادم که باعث شد از هم دور بشیم.
دشت پر از خاک شده بود. خاک هایی که مثل گرده های معلق تو هوا پخش شده بودند. پدرم
نمیتونست منو خوب ببینه یا من اینطور فکر می کردم؟؟
شمشیرش با سرعت از کنار گوشم گذشت. به چند تار مویم که شمشیر پدرم باعثش شده بود نگاه
کردم. با نفسم موهامو فوت کردم که روی زمین افتاد. بی درنگ شمشیرم رو بالا آوردم و روی قلبش
فرود آوردم و فریاد زدم:
-فقط بخاطر کاری که با مادرم کردی.
و بعد با نفرت شمشیر رو از تنش بیرون کشیدم. خون روی صورتم پاشید. با انزجار دستم رو روی
صورتم کشیدم و به صحنه ی جنگ نگاه کردم.
هرکجا که دو نفر با یکدیگر درحال نبرد بودن،شخصی که بیشتر زخمی شده بود از ارتش من بود.
نمیدونستم باید چیکار کنم.با اینکه قدرت اونها و همینطور تعدادشون از ما بیشتر بود،ولی نباید
شکست می‌خوردیم.
اطرافم رو برای یافتن آلاریس جست و جو کردم و هر از چند گاهی با ضربه ای از شمشیر یا شعله ای از
آتیش،کسانی که به سمتم هجوم میاوردن رو نابود میکردم.
چشمم به آلاریس افتاد که با جادو هرکسی که نزدیکش میشد رو تبدیل به خاکستر میکرد. چشمش به
من افتاد. پوزخندی زد و به طرفم اومد. تا خواستم اولین قدم رو بردارم پروانه های قرمز رنگ به سمتم
هجوم اوردند.
اینا چرا به صورت مواج حرکت میکنن؟؟اصلا اینجا چیکار میکنن؟؟ناگهان درخشان شدن و بعد از

romangram.com | @romangram_com