#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_237

حرفم تموم نشده بود که نوری قرمز رنگ از دست چپ آلاریس بالا رفت و بعد توی آسمون پخش شد.
این دیگه یعنی چی؟؟تا به خودم بیام دیدم دورتادور محاصره شدیم!!!که اینطور،پس متحدین افسانه
ای درحال محاصره کردن ما بودند.
به سمتمون یورش آوردند. کاری نکردم،نباید آرایش نظامیمون بهم میخورد چون در این صورت
شکستمون حتمی بود!!کمی که نزدیکتر اومدن فریاد زدم:
-شروع کنید!!!!آتش افزار ها!!!
اتش افزار ها جلوتر دویدند و پای راستشون رو روی زمین دراز کردند و پای چپشون رو خم کردند و بعد
دو دستشون رو توی هم گره کردن و به پهلوی راستشون آوردن و بعد با سرعت آتشی که توی دستشون
ایجاد شده بود رو ازاد کردن و به سمتشون فرستادند. منتظر بودم اتفاقی بیفته که درکمال تعجب اون
موجودات افسانه ای بدون اینکه اتفاقی براشون بیفته از حصار آتش گذشتند!!!
با صدای شیپور سرمو به سمت دشمن چرخاندم و دیدم که به سمتمون یورش آوردند. چاره ای نبود
عنصر آتش که از بقیه ی عناصر قوی تر بود شکست خورده بود و باید رزم تن به تن صورت می‌گرفت.
شمشیرم رو از غلاف بیرون کشیدم و با گفتن جمله ی:
-حمله کنید.
به سمتشون حمله ور شدم. چند لحظه بعد فقط شمشیر بود که به شمشیر میخورد و خون هایی بود که
روی صورت ها خودنمایی میکرد. پدرم به سمتم حمله ور شد. فرصت درنگ نبود،با اینکه پدرمه و منو
بزرگ کرده اما باعث مرگ مادرم شد. باعث شد من اونطور تو سن بچگی عذاب بکشم.
شمشیرش روی صورتم فرود اومد که شمشیرم رو به صورت عمودی جلوی صورتم گرفتم. با قدرت

romangram.com | @romangram_com