#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_236

بیفته،به سمت دشت براه افتادیم!!!!!

************

به سپاه عظیم روبه روم خیره شدم. سمت چپ شیطان ها و سمت راست دیوها. پس متحدینی که قرار
بود تو جنگ باشن کجان؟؟؟اصلا نسبت به این قضیه حس خوبی نداشتم.صدای آلاریس که به وسیله ی
باد تو هوا منتشر شده بود به گوشم رسید:
-چه خوب!!!بالاخره جناب کارل افتخار دادن و بعد از مرگ ملکشون قصر رو ترک کردند. راستی مرگش
دردناک بود مگه نه؟؟ولی تونست راز بزرگت رو بهت بگه!!اینکه تو یک دورگه ای!!!یک دورگه!!
و بعد صدای خنده اش دشت رو پر کرد. دندونامو محکم بهم فشار دادم.میدونست با شنیدن هر کلمه
اش در مورد مرگ تیا عصبی میشم. پس سعی کردم خونسرد باشم. گرچه سخت بود،ولی باید این کاررو
می کردم. به بادافزار ها نگاه کردم. منظورمو فهمیدن و سرشونو به معنی باشه تکون دادند. با دستشون
جریان هوا رو جابه جا کردند. اینطوری بهتربود. با صدایی ک سعی داشتم نلرزه گفتم:
-تیارا اگر اینجا هم نباشه،مطمئن باش که پیروز جنگ ماییم. چون ملکمون اینطوری میخواست. اون اگر
با درد هم مرده باشه،خوبی که در حق مردم سرزمینش کرد و به اونها خیانت نکرد،دردهاشو تسکین داد.
مطمئن باش پیروز جنگ ماییم که با عشق به سرزمین هامون اومدیم که نگذاریم تو تاراگاسیلوس رو به
نابودی بکشونی. این ماییم،ارتش متحد تاراگاسیلوس که قدرتش از تو و شیطان ها و دیو ها
بیشتره!!!!...

romangram.com | @romangram_com