#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_235
بردم.
مثل بچه ها بالشتم رو بغل کردم و اشک ریختم. چرا باید اینطوری میشد؟؟آخه برای چی؟؟؟لعنتی
لعنتی لعنتی لعنتی!!!فردا روز جنگه!!فردا انتقام تیای خودمو میگیرم.خداروشکر که تونستم خود
واقعیمو پیدا کنم...
*********
لباسم رو پوشیدم. عجیب این روزها هوس پوشیدن لباس سفید رو داشتم. شلوار براق سفید و
پیراهنی سفید رنگ با خط های ابی رنگ که روی استینش قرار داشت جلوه ی خاصی به صورتم داده
بود.
من همون ادم بودم با این تفاوت که بالهای بزرگ سفید رنگم،قدرت جدیدی بهم داده بود. قدرت
آب!!!قدرت فرشته ها!!!
خنجر و شمشیرم رو برداشتم. پوتین های مشکی رنگم،تضاد جالبی با لباسم ایجاد کرده بود. گردنبند
تایسا رو لمس کردم و لبخند غمگینی زدم. ای کاش تیا اینجا بود. من این جنگ رو با پیروزی به پایان
میرسونم،اینو بهت قول میدم تیا!!!به سرعت از قصر خارج شدم و پشت آذرخش نشستم. نگاهی به
ارتشی که تو این چند روز آرایش داده بودم کردم.
هرکدوم از منطقه ها،با موجودات افسانه ایه خودشون،آماده ی نبرد بودند. امروز توی دشت
بزرگ،جنگی قرار بود رخ بده یقینا پیروزش ما بودیم!!!!!
به دسته ی پروانه های قرمز نگاه کردم. تیارانا هم قراره نظاره گر جنگ باشه. غافل از اتفاقاتی که قراره
romangram.com | @romangram_com