#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_233
هارسا:موجودی با سر گاو و بدن انسان٬دارای نیروی جادوگری.
هِرسیوس:اسبی قرمز رنگ با صدای فریبنده که دچار سردرد میشود.
پرانسوس:مردی با قدی بلندتر از سه متر!!قدرت های خارق العاده.دارای نیروی آتش.
آلاریس:متحد کننده.دارای نیروهای جادوگری و قدرت خاصّ.ناشناخته!!!
موهامو چنگ زدم.لعنتی!!خودم میکشمت.اون لعنتی باعث شد تیارانای من دیگه نباشه.چشمم به تاج
ضریف تیا افتاد.در یک تصمیم از جام بلند شدم و به سمتش رفتم.این همون تاجی بود که خودم با
دستهای خودم رو سرش گذاشته بودم.چقدر اون روز توی اون لباس زیبا شده بود.
باز هم همون پروانه ی قرمز مثل چند روز قبل از پنجره ی اتاقم داخل شد و روی تاج نشست.روی تختم
نشستم و آروم زمزمه کردم:
-به تیارانای من بگو٬متأسفم که نتونستم احساس عمیقم رو نسبت بهش بگم.اگه اون روز من بی دقتی
نمیکردم الان زنده بودی.منو ببخش که باعث مرگت شدم.
سرمو پایین انداختم و درست مثل روزهای قبل٬اشکام راه خودشونو پیدا کردند.چرا نمیتونم اون حالی
رو که دارم بگم؟؟چرا اینطوری شدم؟؟در اتاقم به صدا در اومد.با پشت دستم چشمامو پاک کردم و تاج
رو آروم روی تخت گذاشتم که پروانه پرواز کرد و رفت.با صدای خش داری گفتم:
-بله؟؟
سربازی داخل اومد و بعد از تعظیم گفت:
-سرورم بانو سپید توی باغ منتظرتون هستند.
باشه ای گفتم و از جام بلند شدم و از اتاقم خارج شدم.من باید به این دختر هنرهای رزمی یاد میدادم
romangram.com | @romangram_com