#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_232
آوردم.که آب روی صورتم پاشید. فریاد زدم:
-آهای سرنوشت!!تویی که تیارانا رو برای من مقدر کرده بودی. پس چی شد که از من گرفتیش؟؟مگه
اون چه گناهی داشت؟؟جز اینکه خواست به سرزمینش کمک کنه.من تیامو میخوام. تیای منو بهم
برگردون!!!!
گَرشا و آذران توی آب اومدن و از بازوهام گرفتن و منو بیرون از آب کشیدن.حالن اونقدر خراب بود که
نمیتونستم ممانعت کنم. به سمت آذرخش رفتم و سرشو بغل کردم و گریه کردم.آذرخش ناراحت بود و
من به راحتی میتونستم این رو حس کنم.
یک موجود نحیف روی دستم نشست. خودمو از اذرخش جدا کردم و به دستم نگاه کردم. پروانه ی زیبا
و نحیفی٬با باز و بسته کردن آروم بالهای قرمزش٬زیباییش رو به نمایش گذاشته بود.دقیقتر بهش نگاه
کردم. این جزئی از تیارانای من بود!!
**********
چند روز بعد
کارل:
توی اتاقم نشسته بودم و کتابی رو که بعضی از متحدین آلاریس رو توش نوشته بود میخوندم:
-پِیاسوس:موجودی عظیم الجثه با سرعتی بالا و توانایی در شمشیر زنی.
کَرَها:ارواح مرگ٬با کوچکترین تماسی بلافاصله مرگ رخ خواهد داد.
هَرسیا:ماری غول پیکر با بدنی سمّی.
romangram.com | @romangram_com