#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_231

میومد.چشمامو باز کردم و به همون سمت رفتم.هر بار از یک سمت صدا میومد و من با توجه به صدا
مسیرم رو تغییر میدادم.بعد از مدتی خودم رو جلوی یک دریاچه٬با آب قرمز پیدا کردم. حالا باید چیکار
کنم؟؟؟صدایی نجواگرانه تو محیط پیچید:
-اگر عاشق حقیقی هستی٬داخل دریاچه برو و مقداری از آب را به او بده.ولی اگر عاشق نباشی٬اورا از
دست خواهی داد.
من واقعا دوستش داشتم٬با اینکه ته دلم آشوبی عظیم به پا شده بود٬ولی بی توجه بهش داخل آب
رفتم.تا بالای زانوم توی آب بودم. قلبم محکم خودش رو به سینم میکوبید.این استرس ناشی از چی
بود؟؟آروم تن زخمی و بی جونظ رو توی آب گذاشتم که نصف بدنش توی آب فرو رفت.تیارانارو کاملا
از دست داده بودم!!دستم رو پر از اب کردم و سرش رو کمی بالا آوردم و مقدار کمی آب به خوردش
دادم. طولی نکشید که آب خروشان شد و تیارانا رو با خودش به بالا برد. منتظر به اون صحنه نگاه
میکردم که آب به حالت قبل برگشت و رنگ قرمز خودش رو از دست داد‌.نور سفید رنگی پاهاش رو در
بر گرفت و بعد تبدیل به پروانه های کوچک قرمز رنگ شد!!!همونطور که نور بالا میومد٬تن کوچک و
نحیف تیا هم به پروانه تبدیل میشد.م...من....موفق نشدم!!سریع سرتیا رو در آغوش گرفتم و
پیشمونیمو به پیشونیش چسبوندم و گفتم:
-ببخش منو!!!ببخش که باعث شدم این همه زجر بکشی‌.
لحظه ای بعد من وسط دریاچه ایستاده بودم و جای تیا روی دستام خالی بود.سرمو بلند کردم و به
دسته ی پروانه های قرمز چشم دوختم. از شدت عجز و ناتوانی وسط دریاچه زانو زدم و گریه
کردم‌٬بخاطر کسی که جونش رو فدای من کرد. دستهای مشت شدمو بالا آوردم و محکم توی آب فرود

romangram.com | @romangram_com