#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_230

-ازش....اس....استفا...ده...کن...مطمئنم.....تو....میتونی....خود...واقعی..تو...پیدا....کنی....
چشماش رو بست و سرش رو به سینه ام تکیه داد و آرومتر گفت:
-منو....ببخش!!!
برای لحظه ای اشک چشمام خشک شد‌.تیارو محکم تکون دادم و گفتم:
-تیا باز کن چشماتو.تیا اصلا شوخی خوبی نیست.
دستش رو که تو دستم بود رو محکم تر لمس کردم. بدنش کاملا سرد شده بود.نبضی توی دستش حس
نمیکردم.تیا رو تکون میدادم و التماس میکردم تا چشماشو باز کنه.ولی من تیارو از دست داده بودم.
تیارانای من مرده بود!!!!
همون موقع بقیه هم سر رسیدند و دورمون حلقه زدن. از ته دل ضجه میزدم که دستی روی شونم قرار
گرفت. برنگشتم تا ببینم کیه.بلوری گفت:
-اگر واقعاً میخواین بانو برگرده٬باید به دریاچه ی عشق برید.
سریع به سمتش برگشتم و گفتم:
-کجاست؟؟بگو کجاست تا برم.
سرش رو پایین انداخت و زمزمه کرد:
-خودتون باید پیداش کنید.از احساسی که نسبت به بانو دارید کمک بگیرید و راه دریاچه رو پیدا کنید.
تیا رو بغل کردم و از جام بلند شدم.این تنها راهیه که میتونم تیا رو برگردونم. محکم به خودم
فشردمش٬تمام تنش سرد و زخمی بود. از روزی که وارد این سرزمین شد مدام براش اتفاقات بد و
عجیب و غریب رخ داد.چشمامو بستم و برای نجاتش تمام حواسم رو متمرکز کردم.صدای آب

romangram.com | @romangram_com