#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_229

چشماش در حال بسته شدن بود‌.دست چپش رو که پر از خون بود روی قلبش گذاسته بود.
تیارانا باز هم بخاطر من فداکاری کرد و من برای سالم برگردوندنش٬اومده بودم ولی خودم باعث زخمی
شدنش شدم.خدایا این چه تقدیریه؟؟؟تا به خودم بیام قطره های اشک٬دیده ام را تار کرد.در حالی که
لبم از شدت گریه میلرزید گفتم:
-چرا آخه؟؟؟برای چی این کارو کردی؟؟؟
لای چشماش رو کمی باز کرد که آبی چشماش رو دیدم.سرفه ی آرومی کرد که از کنار لبش خون جاری
شد.لباش مدام بهم میخورد اما صدایی ازش خارج نمیشد.با دست چپش که خونی بود لباسم رو چنگ
زد و صورتم و نزدیک صورتش برد و آروم گفت:
-ک.....کارل.....گو.....گوش.....کن...ببی.....ببین......چی....می....گم...تو......نص....نصف....وجو.....
دت......فرش...فرشتست!!!.....ا..اما......چون.....میو..ن......شیطان...ها....بزرگ....ش...شدی....نتونس..
تی...نیمه ی....دی...دیگتو....پیدا.....کنی.....مادرت.....یک.....فرشته.....بود!!!!.
با بهت بهش نگاه کردم.چی داشت میگفت؟؟؟فرشته؟؟؟من؟؟؟چشماش مدام باز و بسته میشد.دست
راستم رو گذاشتم رو صورتشو گفتم:
-تیا نبند!!اون چشمای آبیتو نبند!!!تحمل کن الان میریم ساینتلند.بازم خوب میشی!!فقط تحمل کن!!
اومدم از جام بلند بشم که محکم تر لباسم رو گرفت و به طرف خودش کشید.زمزمه وار گفت:
-من......دی....دیگه....نیستم!!.. جنگ رو تو.....فرماندهی....کن!!این....بهت...کمک....میکنه...
و دست راستش رو بالا آورد و گردنبند تایسا از لای انگشتاش آویزون موند.برای اینکه اذیتش
نکنم٬دستم رو روی دستش گذاشتم و محکم فشردم‌.لبخندی زد و ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com