#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_228

حرکت وایستاده؟؟؟صدای شیطانی آلاریس بلند شد:
-اوه کارل!!زیاد تقلا نکن.من با نیروی خاصّم توروهم مثل اژدهات فلج کردم.نگران نباش بی درد
میمیری!!
من نمیخوام به کارل آسیبی برسه.سعی کردم از نیروی کردنبند تایسا کمک بگیرم.نمیدونم آیا بدون
اینکه به تایسا تبدیل بشم قدرتاش اون در اختیارم قرار میده؟؟تمرکز کردم و نگین فیروزه ای رو لمس
کردم.نگین کمی درخشید و بعد نیروی کمی رو تو بدنم احساس کردم.همین کافی بود برای نجات کسی
که دوستش دارم!! «میگویم دوستت دارم٬میدانم که نمیدانی اما من میگویم.»
با ته مانده ی انرژیم از جام بلند شدم٬با اینکه میدونم کارل این همه راه رو بخاطر من اومده٬اما دلم
راضی نیست که اتفاقی براش بیفته.با قدرتهای ضعیف اما سریعم٬مقابل کارل ایستادم.که ناگهان درد
طاقت فرسایی تو وجودم پیچید.نفسم برای لحظه ای قطع شد و آخ دردناکی گفتم.نگاهم به نگاه بهت
زده ی آلاریس افتاد.تو چشماش چیزی به جزء سردی و نفرت نمیشد دید.سریع خنجر رو از تنم بیرون
کشید و ناپدید شد. به محض ناپدید شدنش دستم رو روی زخمم گذاشتم و روی زمین سقوط
کردم.ظاهراً اثر جادوی آلاریس از بین رفته بود که کارل با نگرانی به سمتم دوید.لبخند دردناکی زدم و
چشمامو بستم.به راستی که امروز آخرین روز زندگی من بود!!
کارل:

با رفتن آلاریس تونستم حرکت کنم.تیارانا روی زمین افتاد. با ترس چند قدم فاصله ی بینمون رو از بین
بردم. و آرام برگردوندمش.

romangram.com | @romangram_com