#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_227
رفتم. که ناگهان شخصی٬دورتر از من کنار درخت ظاهر شد. با خشم غرید:
-اون دختر مال منه!!کسی حق نداشت اونو از من دور کنه!!
با خشم سرش فریاد زدم:
-اون دختر متعلق به تو نیست لعنتی!!
پوزخندی زد و گفت:
-میدونم که سرنوشت اونو برای تو در نظر گرفته ولی اون مال منه!!
چی گفت؟؟سرنوشت تیارانا رو برای من در نظر گرفته؟؟خشکم زده بود. خولستم به سمتش برم که
قدرت راه رفتنم رو از دست دادم!!مثل آذرخش من رو هم بی حرکت نگه داشته بود.با شمشیر به سمتم
حمله ور شد. یعنی اینجا پایان کار ماست؟؟؟
تیارانا:
آروم لای چشمامو باز کردم.تمام بند بند وجودم از درد ضجّه میزد.چیزی درون دستم احساس کردم.
دستم رو اروم بالا آوردم و با اینکه چشمام تار میدید اما به خوبی میتونستم اون گردنبند رو ببینم.
گردنبند تایسا بود!!ولی من اینجا توی جنگل چیکار میکردم؟؟دستم رو روی زمین گذاشتم و سعی کردم
بلند بشم.چشمم به آذرخش افتاد. پس اگه آذرخش اینجاست کارل هم حتما همینجاست.بی قرار چشم
گردوندم که کارل رو بی حرکت٬با فاصله ی سه متر از خودم پیدا کردم.
با ناامیدی به روبه روش نگاه میکرد.نگاهم رو به سمتی که نگاه میکرد سوق دادم.آلاریس خنجر به
دست داشت به سمتش میرفت.حتما میخواد کارل رو بکشه ولی چرا کارل کاری انجام نمیده و بی
romangram.com | @romangram_com