#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_226
تیارانا احساس کرده که اینطوری داره به سمتشون میره.
به محض اینکه روی زمین نشست پیاده شدیم و به اون دو پسر که دختری رو در آغوش گرفته بودند
نگاه کردم.احساس عجیبی به آن دختر داشتم٬با بیرون آمدن دست راستش از زیر شنل٬خوشحال به
سمتشون دویدم و همزمان گفتم:
-تیارانا!!
تیا رو ازشون گرفتم و روی زمین نشستم. کلاه شنل را کنار زدم که صورت نحیف و زیبای تیارانا آشکار
شد. خدایا چرا اینطور زخمی شده؟؟برای چی نصف صورتش کبوده؟؟موهای سفید رنگش رو از جلوی
صورتش کنار زدم.چقدر دلم برای لمس این موها تنگ شده بود.یکی از اون پسر ها نزدیک اومد و
گردنبندی رو به من داد.
اون گردنبند رو به خوبی میشناختم. گردنبند تایسای تیا بود!!به سرعت گردنبند رو از اون پسر گرفتم و
توی دستهای تیارانا گذاشتم. این گردنبند فقط و فقط مال تیارانا بود. همون پسر ادامه داد:
-من داروین و این هم برادرم ساتینه.ما از اهالی دارچفینلند هستیم اما تصمیم داشتیم تا ملکه رو نجات
بدیم. اگر اشتباه نکنم شما باید پادشاه کارل باشید!!
سرمو تکون دادم و خواستم حرفی بزنم که صدای قهقه ی بلندی توی جنگل پیچید. به اطرافم نگاه
کردم ولی کسی رو ندیدم. ناگهان سپید به شدت به دیوار کوبیده شد و بیهوش روی زمین افتاد. با ناله
ی آذرخش به سمتش برگشتم که دیدم بین زمین و آسمون معلق مونده!!داروین و ساتین دستشونو روی
گلوشون گذاشتند و فشار دادند. مثل کسی که راه تنفسش بسته شده!!
تیارانا رو آروم روی زمین گذاشتم و خنجرم رو از غلافش بیرون آوردم و به سمتی که صدا میومد
romangram.com | @romangram_com