#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_225

-تیاراناااااااا!!!!!
ساتین و داروین نگاهی بهم دیگر انداختند و با سرعت دویدند. ساتین هر از چند گاهی به پشت سرش
نگاه میکرد تا مبادا کسی آنان را تعقیب کند.

**********

خورشید در حال طلوع کردن بود و به جنگل روشنایی میبخشید. ساتین و داروین تمام شب را فقط و
فقط در حال فرار بودند و یک ساعتی توانسته بودند استراحت کنند. ساتین کلاه شنل تیارانا را روی
سرش انداخت و تیارانا را در آغوش گرفت٬چقدر این دختر سبک بود!!
باهم به راه خود ادامه دادند که ناگهان موجودی قرمز رنگ جلویشان را گرفت. خشم آن اژدها به قدری
زیاد بود که آنها حتی نمیتوانستند واکنشی برای نجات خود انجام دهند. سوار کار اژدها به همراه
دختری با موهای سفید و بالهای فرشته ها٬از پشت آن پایین آمدند. و آن چه کسی میتوتنست باشد جز
کارل!!

کارل:
تو آسمان در حال پرواز بودیم. امروز روز چهارم بود و ما در جنگل های دارچفینلند بودیم. در این فکر
بودم که ناگهان آذرخش با خشم و عصبانیت به طرف زمین پرواز کرد. این کارش برام عجیب بود٬چرا
داره فرود میاد؟؟خواستم کاری کنم که با دیدن دو نفر روی زمین ساکت شدم. حتما آذرخش بویی از

romangram.com | @romangram_com