#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_224
داروین و ساتین از اهالی دارچفینلند بودند ولی همیشه مخالف جنگ با بقیه ی سرزمین ها بودند.
داروین به سمت ملکه رفت و در کنارش زانو زد و سرش را روی پاهایش گذاشت. پارچه ی سفید
کوچکی را از درون لباسش بیرون آورد و در حالی که خون کنار لب و بینی تیارانا رو پاک می کرد رو به
ساتین گفت:
-ساتین زود باش دستهای بانو رو باز کن.اگه آلاریس بیاد دیگه نمیتونیم کاری انجام بدیم.
ساتین سرش را به معنی باشه تکان داد و به سمت زنجیر ها رفت.خنجر کوچکش را از غلاف بیرون
آورد و با احتیاط میان محفظه ی آهنی گذاست و فشار کمی با آن آورد که محفظه باز شد و دست های
تیارانا آزاد شد.
دست های ضریف تیا را که زخمی و کبود شده بود را آرام از درون محفظه بیرون آورد و بعد سراغ آن
یکی دستش رفت و آن را هم مثل آن یکی باز کرد و کنار داروین ایستاد و گفت:
-دستاشونو باز کردم. زود باش بریم.
داروین نگاهش به گردنبندی که روی زمین افتاده بود رو با دستش چنگ زد.نگین فیروزه ای رمگش
عجیب میدرخشید!!آن را درون جیب لباسش گذاشت و دست راستش را زیر سر تیا و دست چپش را
زیر زانوهایش انداخت و اورا مثل یک پر بلند کرد.
ساتین در را باز کرد و داروین در حالی که تیا را در آغوش گرفته بود از در خارج شد و به سمت در
پشتی قصر رفتند و با احتیاط از آن خارج شدند. خداروشکر می کردند که در این موقع شب کسی در
محوطه ی قصر نبود. در حال خارج شدن از در اصلی بودند که صدای فریاد آلاریس٬از درون قصر٬دیوار
های قصر را لرزاند:
romangram.com | @romangram_com