#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_223
خون جاری شد. روی زمین سقوط کردم و لحظه ی آخر صورت آلاریس که سرش رو از روی تأسف برام
تکون داد جلوی چشمام نقش بست.
و در نهایت من با آغوش باز پذیرای مرگ شدم و خودم رو به عالم بیخبری سپردم!!
دانای کل:
آلاریس کلافه و عصبی تیارانا رو توی اتاق رها کرد و از اتاق خارج شد. در فکر بود که اگر نیروهای
تیارانا رو نداشته باشد باید چه کار کند؟؟علاوه بر شیاطین و دیو ها چند موجود افسانه ای دیگر راهم
با خود متحد کرده بود و اطمینان داشت که در جنگ پیروز خواهد شد. ولی داشتن قدرتهای تیارانا برای
او یک امتیاز ویژه بود!!در هر صورت فردا آخرین روز زندگی تیارانا بود.
**************
شب از نیمه گذشته بود و راهرویی که به اتاق شکنجه ختم میشد٬در سکوت مطلق فرو رفته بود. دو
پسر جوان با احتیاط وارد راهرو شدند .اگر کسی آنها را در راهرو میدید بی شک مرگشان حتمی
بود!!ولی باید ملکه ی خود را نجات میدادند!!
با احتیاط در اتاق را باز کردند و دختر نحیفی را بیهوش روی زمین یافتند. بی شک این دختر که تنش
بخاطر ضربات بیرحمانه ی شلاق خونین شده بود ولی زندگی مردمش را به زندگی خود ترجیح داده
بود٬ملکه واقعی بود.
romangram.com | @romangram_com