#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_222

بخورند. نفسش رو عصبی بیرون داد و شلاق بلندی رو از روی میز برداشت و پشت سرم ایستاد. توان
انجام هیچ کاری رو نداشتم مخصوصا اینکه دستام هنوزم توی اون محفظه های آهنی بودند.
با اولین ضربه ای که رو پشتم فرود اومد نفسم برای لحظه‌ای قطع شد. لباسام خیس بودن و آلاریس
بیرحمانه شلاق رو روی تن نحیفم فرود میاورد. ده ضربه!!بیست ضربه!!سی ضربه!!اونقدر زد که
حسابش از دستم خارج شد. اینجا دیگه نمیتونستم درد رو تحمل کنم و فریاد می‌زدم و آلاریس بلند
میگفت:
-فریاد بزن ملکه!!التماسم کن ببخشمت.
ولی تنها صدایی که از من بلند میشد صدای گریه هام و جیغ هام بود!!!امروز چهارمین روزی بود که من
اسیر دستهای آلاریس بودم و فردا آخرین روز زندگیم بود!!آلاریس خسته اومد و جلوم زانو زدو صورتم
رو تو دستش گرفت و گفت:
-خیلی سرسختی تیارانا!!واقعا اون مردم این همه ارزش فداکاری رو دارن؟؟؟نگاهم به گردنبند تایسای
دور گردنش افتاد. حداقل منکه قراره بمیرم نباید بزارم اون گردنبند مال اون باشه!!از خدا کمک
خواستم. زنجیر اون گردنبند از کانی های خاک بود و من چون خاک افزاری بلد بودم میتونستم قفلش
رو باز کنم. با ته مونده ی انرژیم سعی کردم از طریق بدن آلاریس به سمتش نیرو بفرستم. وقتی
گردنبند کمی تکون خورد مطمئن شدم که نیروم فعلا کار میکنه. با ضربه ی آروم و نامحسوسی که با پام
به زمین وارد کردم ضربه ی نهایی رو زدم و گردنبند باز شد و خیلی آروم رو زمین افتاد.
اونقدر بیصدا که آلاریس متوجه باز شدن گردنبند از دور گردنش نشد. لبخند کمرنگی روی لبام نقش
بست که با هجوم مایع گرم و شوری به دهانم سرفه کردم. و بازم مثل دفعه ی قبل از بینی و دهانم

romangram.com | @romangram_com