#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_221

و بعد چونمو رها کرد و به سمت میله ای که کمی دورتر از ستون ها قرار داشت رفت. میله رو گرفت و
کمی به سمت پایین کشید که زنجیر هایی که دستم با اونها بسته شده بود شروع به کشیده شدن کردن.
همراه با زنجیر دستهای منم کشیده شدند.
لحظه به لحظه دستام بیشتر کشیده میشدن و من برای اینکه صدای جیغم در نیاد لبم رو به دندون
گرفته بودم. آلاریس قهقهه ی شیطانی زد و با لذت بهم خیره شد.وقتی درد کشیدن منو دید گفت:
-التماسم کن ملکه!!!التماسم کن ببخشمت. قبول کن نیروهات مال من باشه تا کمتر عذاب بکشی.
از روی درد فریاد کشیدم:
-هرگز!!
-باشه خودت خواستی. الان کاری میکنم که روزی صدبار آرزوی مرگ کنی البته اگه امروز زنده بمونی!!
صداش برام مثل ناقوس خطر بود. این یعنی امروز زنده موندنم با خداست ولی من تحمل میکنم. مگه
ملکه نیستم؟؟پس باید تحمل کنم. فقط بخاطر مردمم!!!با دستش میله رو که فقط کمی خم شده بود رو
فشار داد که میله به زمین چسبید!!
زنجیر ها به سرعت و با شدت کشیده شدن. هرآن منتظر بودم تا دستام کنده بشن ولی ظاهرا من باید
درد میکشیدم و تحملش میکردم. بعد از چند دقیقه ی طولانی ،وقتی که دید التماسش نمیکنم میله رو
بالا آورد که زنجیر ها شل شدن و من روی زمین افتادم. کل وجودم از درد فریاد می‌کشیدند ولی من
سرسخت تر از این بودم که بخوام بخاطر زندگیم بهش التماس کنم.
عصبی به سمت سطل بزرگی که روی میز بود رفت و بعد از اینکه برداشت به سمنم اومد و بی معطلی
رو سرم خالی کرد. از سرمای آب رو تنم لرز نشست و باعث شد دندونام مدام و پشت سرهم بهم

romangram.com | @romangram_com