#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_220

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و سرمو به معنی آره تکون دادم. پوزخندی زد و گفت:
-اول تمام نیروهاتو از بین میبره و بعد سه روز میمیری!!!!دو روز،از روزی که اون سم رو خوردی میگذره
چون تو این دو روز بیهوش بودی. فردا روز آخره.اگه با من ازدواج کنی،پادزهر رو بهت میدم. در غیر
این صورت فردا آخرین روزیه که زنده میمونی. میدونی که من بدون داشتن نیروهای تو هم جنگ رو
میبرم. این وسط فقط تو نباید باشی.
و بعد موهامو ول کرد و ستون هارو دور زد و جلو روم دست به سینه وایستاد و پرسید:
-نظرت چیه؟؟
هر چقدرهمکه زندگیمو دوست داشته باشم نمیتونم با دادن نیروهام به اون،مردم سرزمینم رو نابود
کنم. من قسم خوردم که تا پای جونمم که شده از مردم محافظت کنم. من جونمو فدا میکنم تا ثابت کنم
ملکه ی لایقی هستم!!سرمو بالا آوردم و چشم تو چشم آلاریس خیره شدم. با اینکه ضعیف شده بودم
ولی محکم و کوبنده گفتم:
-فکر کنم خودت هم بدونی من برای کمک به بقیه حاضرم از جون خودم بگذرم. چطور ممکنه
ندونی؟؟ببری رو یادته؟؟همونی که با تیر کشتیش!!به یاد داری از شکم گرسنه ی خودم زدم و غذامو به
اون دادم؟؟حالا فکر میکنی منی که بخاطر یک ببر اون کارو کردم،بخاطر جون خودم مردمم رو نابود
میکنم؟؟نه داری اشتباه فکر میکنی من ترجیح میدم بمیرم ولی نیروهامو تسلیم تو نکنم!!
با تعجب بهم خیره شد ولی بعد از چند ثانیه تعجب جاشو به عصبانیت داد. با قدم های محکم خودش
رو به من رسوند و چونمو محکم تو دستش گرفت. فریاد زد:
-امروز میفهمی که معنی مردن واقعی چیه!!!

romangram.com | @romangram_com