#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_219

بار دیده بودم فرق داشت. مثل اتاق قبلی سرتاسر آهنی بود. با این تفاوت که اینجا اتاق شکنجه
بود!!!!دستام هنوزم توی اون محفظه ی آهنی بود و وسط اتاق به دو ستون بسته شده بودند.
ضعفم باعث بی حالیم میشد و همین باعث میشد مدام هشیاریمو از دست بدم. چشمام باز و بسته
میشد.نگاهم دوباره به سمت آبی که روی زمین ریخته شده بود رفت. دستام بسته بود. پاهام که بسته
نبود؟؟پای چپم رو درست مثل یک دایره روی زمین کشیدم و بعد پاشنه ی پامو به سمت راست کشیدم.
هیچ تغییری ایجاد نشد!!
باید جواب میداد پس چرا نمیشه؟؟دوباره همون کارو تکرار کردم ولی باز هم هیچی به هیچی. درمونده
به آب نگاه کردم که گرمای نفسی رو بغل گوشم احساس کردم. آروم و نجواگرانه گفت:
-شرمنده ملکه!!دیگه نمیتونی از قدرتات استفاده کنی.
واقعا اینقدر حقیر بود که قدرتامو اینطوری خاموش کرد؟؟همش اثر اون مایع لعنتیه!!آب دهنمو جمع
کرد و سرمو به سمتش برگردوندم و تف کردم تو صورتش. صورتش رو با انزجار عقب برد و با پشت
دستش صورتش رو پاک کرد.
و بعد با همون دستش سیلی به صورتم زد که باعث شد صورتم به سمت مخالف برگرده. مزه ی شور
خون رو تو دهنم احساس کردم ولی دم نزدم. با دستش به موهام چنگ زد و سرمو به عقب کشید و
خودش رو صورتم خم شد و با عصبانیت غرید:
-مثل اینکه هنوز نفهمیدی چه اتفاقی برات افتاده!!تو اون کاسه زهر بود!!
با چشمای گشاد شده از ترس بهش نگاه کردم که ادامه داد:
-یک زهر مخرب که پادزهرش فقط تو دستهای منه!!میخوای بدونی چیکار میکنه؟؟

romangram.com | @romangram_com