#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_218

احساس می‌کردم بند بند وجودم داره از هم گسسته میشه،ولی نمیتونستم کاری کنم. آلاریس بدون
هیچ حرفی کاسه رو روی زمین پرت کرد و به سمت در رفت و بازش کرد. در حالی که از در بیرون
میرفت پرسیدم:
-اون....چی بود که به من دادی؟؟
پوزخندی زد و گفت:
-خودت میفهمی!!
و بعد در رو بست و رفت. کل بدنم داغ شده بود و نمیتونستم درست نفس بکشم. خدای من اون دیگه
چی بود؟؟روی زمین به زانو در اومدم و تند تند سعی کردم هوارو ببلعم ولی فایده ای نداشت. تنم
سست شد و روی زمین سقوط کردم،و اینبار دیگه کارلی نبود تا نگذاره زمین بخورم. یعنی حالش
خوبه؟با خونی که ازدهان و بینیم جاری شد و منو به عالم بی خبری برد،نگذاشت بیشتر به کارل فکر
کنم.

***********

با خنکای آبی روی صورتم،لای چشمامو باز کردم. دیدم تار بود برای همین چند بار پلک زدم تا تونستم
راحت تر ببینم. صورت آلاریس درست روبه روی صورتم قرار داشت. با دیدن چشمای بازم لبخند
مرموزی زد و سطلی رو که تو دستش بود رو زمین انداخت.
مقدار کمی آب که توی سطل مونده بود روی زمین ریخته شد. به اطرافم نگاه کردم،با اتاقی که آخرین

romangram.com | @romangram_com