#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_217

-کلک زدن،اصلا راهکار خوبی برای به دست آوردن نیروهای من نیست پسر عمو!!
نگاهش رنگ تعجب گرفت. حتما فکر می کرد من هیچی از سرنوشت نمیدونم. با خشم گفت:
-میبینم که از همه چی خبر داری.ولی مهم نیست. تو،سه روز دیگه همسر من میشی!!
-مگه تو خواب ببینی.
بهم نزدیکتر شد،آروم و مرموز به سمتم قدم برمیداشت. با دست چپش صورتم رو محکم گرفت و
گفت:
-تو این کارو انجام میدی.
مصمم تر از قبل،مثل خودش گفتم:
-محاله ممکنه!!
-باشه،پس خودت خواستی.
دست راستش رو بالا آورد و وردی زیر لب زمزمه کرد. کاسه ی روی میز کمی لرزید و بعد توی هوا معلق
شد و توی دستاش قرار گرفت. با دستش فکمو محکم فشار داد و کاسه رو به لبام نزدیک کرد. توی اون
کاسه هرچی که بود مطمئنم آب نبود.
لبام که بر اثر فشار دستش باز شده بود رو محکم بستم و نگذاشتم که اون مایع درون کاسه رو داخل
دهنم بریزه. وقتی مقاومت من رو دید جوری فشار دستش رو زیاد کرد. طوری که دهنم رو باز کرد و
همه ی محتوای داخل کاسه رو توی دهنم ریخت و من از ناتوانی خودم،بغض کردم و اولین قطره ی
اشکم فرو ریخت. آلاریس هم بی توجه به اشک های من،همه ی محتویات رو به زور داخل دهانم ریخت
و بعد از اینکه تمام شد،نگاه سردش رو به چشمام دوخت و چونمو ول کرد.

romangram.com | @romangram_com