#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_216

و بعد از این حرف چونمو محکم رها کرد که احساس کردم چونم شکست. ولی الان فکر کردن به درد
نبود سریع از جام بلند شدم و به سمتش رفتم. با احساس صدای پاهام به سمتم برگشت. رو در روش
وایستادم و گفتم:
-چرا؟؟برای چی پدرمو کشتی؟
با نفرتی که به راحتی میشد از صداش تشخیص داد گفت:
-هنوز نفهمیدی؟
گنگ نگاهش کردم که ادامه داد:
-برای اینکه پدرت سلطنت رو از من گرفت. اگه اون نبود من پادشاه تاراگاسیلوس بودم. پدرم رای اینکه
پدرت دارای نیروهای خاص بودند اونو جانشین خودش کرد. برادرش رو جانشین خودش کرد و منی ه
پسرش بودم رو از خودش طرد کرد ون فکر می کرد نیروهای جادوگری من سیاهه و باعث نابودی
میشه.
بعد چند سال که از تبعید برگشتم پدرت رو کشتم. فکر می کردم با مردن اون دیگه هیچ کسی وارث تاج
و تخت نیست. اما توی لعنتی همه چیو خراب کردی. میدونی چطوری؟؟همه ی نیروهای تاراگاسیلوس
متعلق به تو بود نه پدرت.
تا زمانی که تو اون نیروهارو داری من نمیتونم تاراگاسیلوس رو داشته باشم. میخواستم تورو بکشم اما
از تصمیمم صرف نظر کردم و میخوام باهات ازدواج کنم!!
بهت زده از حرفش ناخواسته پوزخندی روی لبام نشست. پس میخواد از طریق مکر و حیله قدرت های
منو به دست بیاره؟؟سرمو بالا آوردم و تو چشماش زل زدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com