#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_215

یک ماهی که برای قطره ای آب تلاش می کرد،برای بلعیدن مقداری هوا تقلا می کردم. با خشم از لای
دندوناش غرید:
-خیانتکار تو و اون پدر لعنتیتی!!
و بعد منو به عقب پرت کرد که محکم به دیوار برخورد کردم. درد عمیقی تو کمرم حس کردم ولی بی
توجه به دردم،سرفه کردم. روی زانو هام افتاده بودم و مدام سرفه می کردم. تو همون حالت گفتم:
-تو.......پدرمو......کشتی........تاراگاسیلوس رو.....میخوای نابود......کنی.....حالا.......به ما خیانتکار
میگی؟؟
وقتی که تونستم خوب نفس بکشم سرمو بالا آوردم و با نفرت نگاهش کردم. من حتی صورتش رو
کامل ندیده بودم تا بفهمم اون واقعا کیه؟؟نزدیکتر اومد و جلوم زانو زد. با دست چپش چونمو محکم
تو دستش گرفت و با انگشت شصتش کنار لبم رو نوازش وار لمس کرد.
نور ضعیفی به چشمام میخورد،با چشمام اطراف رو کنکاش کردم تا بتونم منبع اون نور ضعیف رو پیدا
کنم که چشمم به گردنبند دور گردنش افتاد. نه این امکان نداره. اون گردنبند دست این چیکار
میکنه؟؟با شکاکی پرسیدم:
-تو....تو مگه...آلاریس نیستی؟........پس اون ........
با پوزخندی که زد حرفم نا تمام موند. در حالی که با بک دستش چونمو گرفته بود با دست دیگرش هم
کلاه شنلش رو ز روی صورتش کنار د و من بهت زده به صورتش خیره شدم. بدون اینکه منتظر حرفی
از جانب من باشه گفت:
-آلاریس و شارل یک نفر هستند. آه ملکه عجب رودستی خوردی!!

romangram.com | @romangram_com