#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_214
دوری تیارانا رو قلبم سنگینی می کرد،سبب بی توجهی من نسبت به خنده های سپید شد. چشمامو به
خورشید در حال غروب دوختم و زیر لب زمزمه کردم:
-تا وقتی که میام،مراقب خودت باش.
*************
تیارانا:
دستهای بسته ام اذیتم میکرد.اتاقی که توش بودم سرتاسر آهنی بود و من به هیچ وجه نمیتونستم از
قدرتام استفاده کنم. گوشه ی اتاق از سرما مچاله شده بودم و به آخرین جمله ی آلاریس فکر میکردم.
یعنی چی که من دختر عموی اونم؟؟این حرفش چه معنی میده؟
آلاریس یک جادوگر بیرحم که فقط و فقط به فکر منافع خودشه!!من نمیتونم نسبتی با این جادوگر
نسبتی داشته باشم. تو فکر بودم که صدای چرخش کلید توجهم رو جلب کرد. به در نگاه کردم که
آلاریس با همون شنل سیاه رنگی که کلاهش تا روی بینیش رو پوشونده بود،وارد اتاق شد.
به ظرفی که توی دستش قرار داشت نگاه کردم. بدون اینکه حرفی بزنه به سمت میز کوچکی که در
گوشه ی سمت چپ اتاق قرار داشت رفت و کاسه رو روی میز گذاشت. زیر لب زمزمه کردم:
-سزای خیانتکار مرگه!!کارات بی جواب نمیمونه.
تو یک لحظه غیب شد و بعد درست روبه روم ظاهر شد. دست راستش رو بالا آورد و روی گلوم گذاشت
و فشار داد. حتی طی کردن اون همه فاصله یک ثانیه هم طول نکشید!!فشار دستش زیاد بود و من مثل
romangram.com | @romangram_com