#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_213
بلوری-از طریق آب میام.
گرشا-با زمین،پشت سرتون حرکت میکنم.
سیلوانا-با گیاهان ارتباط برقرار می کنم و بهتون ملحق میشم.
آذران-من خودم با سیمرغ میام.
همه منتظر به سپید نگاه کردیم که با من و من گفت:
-خب....خب.......بالهای من ضعیف هستند........نمیتونم با سرعتی که شما حرکت میکنید منم بیام.
و بعد مظلوم به من خیره شد. این چرا اینطوری به من نگاه می کنه. نکنه؟؟.....بهش نگاه کردم که سرش
و به معنی آره تکون داد. راهی نداشتم،جون تیارانا در خطر بود. پوفی کشیدم و گفتم:
-با من بیا.
دستش رو گرفتم و محکم به سمت خودم کشیدم. جلوم،روی آذرخش نشست و دستی به سر آذرخش
کشید که آذرخش از روی خشم غرشی کرد و نفس گرمشو رو به سمت آسمان از بینیش بیرون داد.این
کاری بود که تیارانا همیشه انجام میداد. ظاهرا سپید ذهنم رو خواند که آروم گفت:
-ببخشید نمیدونستم!!
-ببین هر کاری میکنی ذهن منو نخوان. به حریم شخصی من تجاوز نکن،با آذرخش هم کاری نداشته
باش چون با غریبه ها چندان هم مهربون نیست.
-باشه.
خوبه ای گفتم و رو به آذرخش گفتم که به سمت دارچفینلند حرکت کنه. به محض اوج گرفتن آذرخش
موهای سپید به دست باد سپرده شد. موهای سفید رنگش کوتاه تر از موهای تیارانا بود. غمی که از
romangram.com | @romangram_com