#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_212
قیافه هاشون وا رفت!!ولی باز هم سرسختانه جلوم زانو زدن و یکصدا گفتند:
-ما برای ملکه حاضریم جانمون رو هم فدا کنیم.
درمانده بهشون نگاه کردم. تیارانا کم بود که حالا باید حواسم به اینا هم باشه که اتفاقی براشون نیفته.
الان جون تیا در خطر بود و نمیتونستم وقت تلف کنم. به سمت در رفتم و بازش کردم. به سمتشون
برگشتم و گفتم:
-مثل اینکه پشیمون شدید و نمیخواین با من بیاید.
فرشته-من سپید هستم.
آب افزار-من بلوری هستم.
گیاه افزار-اسم منم سیلواناست.
آنش افزار-به من هم آذران میگن.
خاک افزار-من هم گرشا هستم.
گرشا بهم نزدیک شد و گفت:
-چند روزطول میکشه تا به دارچفینلند برسیم؟؟
نگاهم رو ازشون گرفتم و گفتم:
-اگه با تمام سرعت بریم،پنج روز!!
و بعد از این حرف به سمت باغ رفتم و اونا هم پشت سرم از قصر بیرون اومدند. سوتم رو به صدا در
آوردم که آذرخش جلوم،به زمین نشست. پشتش نشستم و گفتم:
-از قدرتاتون استفاده کنین و دنبالم بیاین.
romangram.com | @romangram_com