#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_211

کارل:
بیش از اندازه نگران بودم،نکنه بلایی سرش آورده باشن؟؟آماده بودم تا به دارچفینلند برم. در اتاقم به
صدا در اومد:
-بیا تو.
در باز شد و سه دختر و دو پسر وارد اتاقم شدن. به ظاهرشون نگاه کردم،یک دختر سبز پوش از
دارچفینلند که تاج روی سرش نشان از شاهزاده بودنش می‌داد. دختر بعدی که موهاش سفید بود بال
داشت و جزء فرشته ها بود. دختر بعدی آبی پوشیده بود و ز براقی لباسش مشخص بود آب افزاره.
اولین پسر لباس قرمز رنگی با شلوار مشکی و سر بندی به همون رنگ داشت و میشد تشخیص داد که
آتش افزاره. و درآخر پسری با لباس نارنجی رنگ و مچ بندی به رنگ سبز تیره. پرسیدم:
-برای چی به اینجا اومدین؟؟
دختری که فرشته بود نزدیکتر اومد و بعد از اینکه احترام گذاشت گفت:
-سرورم ما مطلع شدیم که شما برای نجات ملکه به دارچفینلند میرید برای همین ماهم میایم.
اخمامو تو هم کشیدم،هیچکس خبر نداشت که من میخوام به دارچفینلند برم. اینا از کجا
میدونستن؟؟؟
-من قدرت ذهن خوانی دارم.
نمیتونستم اونارو هم قاطی این ماجرا کنم. من غفلت کردم و ملکه رو از دست دادم. نمیتونم جونشون
رو به خطر بندازم. با صدای بلندی گفتم:
-هیچکدومتون اجازه ندارید با من همراه بشید.

romangram.com | @romangram_com