#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_210

مثل یک شلاق روی دستش کوبیدم که خراش نه چندان عمیقی روی دست چپش به وجود اومد. خنجر
رو به دست راستش داد و مثل یک نیزه،به طرفم پرتاب کرد. برای اینکه بهم نخوره،جاخالی دادم که پام
به سنگی گیر کرد و زمین افتادم و همین باعث شد کنترلم روی آب رو از دست بدم.
مرد شنل پوش که تا حالا نتونسته بودم صورتش رو ببینم قدم به قدم بهم نزدیک شد و سرباز ها حلقه
ی محاصره رو تنگ تر کردند. اون مرد وقتی بهم رسید رو صورتم خم شد و پوزخندی زد!!کف دستام
گرمای زیادی رو حس می کردم،شاید بتونم با آتش افزاری کاری کنم. کف دستامو به سمتش بردم که
خیلی ماهرانه مچ دستامو گرفت و پیچوند طوری که من پشت بهش شدم.
دردم گرفت برای همین آخی گفتم و تقلا کردم تا دستم رو آزاد کنم که کنار گوشم گفت:
-آ. آ. دختر عمو آتیش بازی خطرناکه!!اینقدر وول نخور دستت درد می گیره!!
چی گفت؟! دختر عمو؟!شوکه از حرفش،دست از تقلا برداشتم و بدنم سست شد و همین کافی بود تا
دستم رو از پشت با زنجیر و آهن ببندند. دو نفر بازومو گرفتن و من رو به سمت قصر بردن. لحظه ی
آخر قبل از اینکه درهای قصر کاملا بسته بشه به پشت سرم نگاه کردم و چشمام تو دو جفت چشم دو
رنگ بنفش_طوسی قفل شد
دستم توی یک محفظه قرار داشت و نمیتونستم انگشتامو تکون بدم. به سمت سالنی که در سمت چپ
قرار داشت رفتیم و در بزرگ سیاه رنگی رو باز کردند و بدون حرفی منو داخل اتاق پرت کردند. ولی
اونقدر از حرفی که شنیدم شوکه بودم ،اعتراض نکردم و صدای قفل کردن در نشان از زندانی شدن من
می‌داد. و من بدون هیچ امیدی،پشت در های بسته بودم.


romangram.com | @romangram_com