#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_209

عصبی از اینکه منو گروگان گرفتن فریاد زدم:
-چطور جرأت کردید با ملکه ی خودتون این رفتار رو داشته باشید؟؟؟
همه ساکت بودن و حرفی نمیزدن که صدای خنده ای از پشت جمعیت بلند شد و بعد اونا کنار رفتند و
راه باریکی از بینشون باز شد و همون مرد شنل پوش به سمتم اومد.از کارهایی که این مرد در گذشته
انجام داده بود عصبی بودم و همین عصبی بودن باعث لرز بدنم میشد. دستم رو مشت کردم. هنوز هم
صدای خنده اش میومد،بعد از چند ثانیه به خنده اش پایان داد و گفت:
-اینجا کسی تورو به عنوان ملکه نمیشناسه!!
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و اولین قدم رو به سمتش برداشتم. پاهای برهنه ام که زمین رو
لمس کرد،پای راستم رو بالا آوردم و نوک انگشتامو با شدت روی زمین به جلو هول دادم که خاک به
صورت یک تونل زیرزمینی،مارپیچی شکل،به سمتش رفت.
فاصله ی زیادی با برخورد بهش نداشت که مثل یک بادافزار به پرواز در اومد و با سرعت به سمتم
اومد. دست چپش رو گذاشت رو گلوم و فشار داد. فشار دستش به گلوم میاورد به قدری زیاد بود که
نفس کم آوردم.
لحظه ای،یاد روشی که کارل بهم یاد داده بود افتادم. پای راستم رو پشت پای چپش بردم و به سمت
خودم کشیدم که باعث شد تعادلش رو از دست بده و از پشت روی زمین بیفته. صدای آب میومد،سعی
کردم تمرکز کنم و طولی نکشید که خنکی آب رو توی دستام حس کردم. آب به صورت هلالی شکل بالای
سرم بود و مثل یک محافظ،کل دستامو پوشونده بود.
خنجر به دست،به سمتم حمله ور شد که آب رو به شکل طنابی درست کردم و تا به سمتم اومد،آب رو

romangram.com | @romangram_com