#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_208
تیارانا:
آروم چشمام رو باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم. این محیط برام نا آشنا بود. تا جایی که میدونم
همراه کارل،پیش درخت اسرار بودیم.حالا کارل کجاست؟؟تو دلم آشوب وصف ناپذیری بر پا شد. فریاد
زدم:
-کارل؟؟؟کارل کجایی؟؟؟
هیچ صدایی به گوش نرسید. سریع از تخت پایین اومدم، احساس ضعف می کردم و چشمام تار
میدید،ولی باید می فهمیدم اینجا چه خبره؟به سمت در رفتم و بازش کردم،نمیدونم چرا فکر می کردم
این در باید بسته باشه.
یک سالن سر تا سر مشکی و خالی از فردی،جلو روم قرار داشت. من همه ی قلمرو هارو دیده بودم،و
فقط دارچفینلند مونده بود. جایی که جادوگر اونجا اقامت داشت!!پس.....یعنی اینکه منو.....گروگان
گرفتند!!!
الان من اینجا یک گروگانم،پس چه بلایی سر کارل اومده؟؟نکنه آسیب دیده باشه؟؟من نباید اینجا
بمونم،دستم که همچنان روی در بود رو برداشتم و به سمت در خروجی دویدم. سکوت عجیب اینجا
منو می ترسوند
به در اصلی و بزرگ رسیدم و بدون هیچ معطلی،در رو باز کردم. با دیدن صحنه ی مقابلم،بهت زده،مثل
لشکر شکست خورده دستم از روی دستگیره ی در سر خورد. پس حدسم درست بود،من اینجا یک
زندانی ام. دورتادور قصر،پر از آدم های قد بلند و نیرومند بود که نیزه هاشونو به سمتم گرفته بودند.
romangram.com | @romangram_com