#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_207

پیشونیش گذاشتم. انگار تو،کوره ی آتیش بود که از تب می‌سوخت!!
ظرفی رو که کنار تختم بود رو پر از آب کردم و دستمالی برداشتم. دستمال سفید رو داخل آب فرو بردم
و بعد از چند ثانیه بیرون کشیدم و آب اضافش رو گرفتم و آروم روی پیشونیش گذاشتم. چند بار این
کارو کردم ولی تاثیری تو حالش نداشت. لعنتی تو نباید اینطوری بمیری!!من خودم باید
بکشمت،نمیگذارم بمیری!!
کلافه به صورتش نگاه کردم و مدام زیر لب،لعنتی نثار زمین و زمان می کردم که با نور سفید چشمک
زنی،توجهم به دستش جلب شد. دستش زیر شنل قرار داشت و از گوشه های شنلش نوری بیرون
میومد. کنجکاو شدم و شنلش رو تا بالای آرنجش بالا دادم.
خالکوبی گل رزی بود که روی هر برگ و شاخه اش،قسمتی از قدرتش به نمایش گذاشته شده بود. ساقه
گل در حال درخشش بود. نور از شاخه شروع میشد و در قسمتی که غنچه به ساقه وصل شده بود تموم
میشد.این چه معنی میده؟؟؟
بدون هیچ فکری دستم رو گذاشتم رو مچ دستش و ناخواسته وردی رو زیر لب زمزمه کردم. طولی
نکشید که وضعیتش نرمال شد. هرچی فکر کردم،یادم نمیومد که چی گفتم. دستش رو رها کردم و از
اتاق بیرون رفتم.
یک قدم برای به دست آوردن قدرت های تیارانا مونده،فقط یک قدم!!لبخند شیطانی رو لبم
نشست.آینده ی چندان خوبی در انتظارت نیس ملکه تیارانا!!!

********

romangram.com | @romangram_com