#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_206
تصور خیلیا،دارچفینلند هم درست مثل بقیه ی سرزمین هاست. با باغ و دریاچه و بوته های گل و
مردمی درست مثل بقیه،فقط با این تفاوت که قدرتمند تر از بقیه ی مردم هستند.
برای همین شاینتلند و دارچفینلند رو باهم متحد کردم. اگرپدرم به جای اینکه سلطنت تاراگاسیلوس رو
به برادرش بده،به من میداد هیچوقت این جنگ به وجود نمیومد.پدرم منو نادیده گرفت و گفت من
سلطنت طلبم و قدرت های سیاه زیادی دارم اما اینطور نبود.
من از بچگی به جادوگری علاقه داشتم و می تونستم بدون استاد،کار های خارق العاده ای انجام بدم.اما
پدرم معتقد بود سلطنت تاراگاسیلوس باید به کسی برسه که وارث عناصر و قدرت هاست.پدرم منو از
خودش ترد کرد و به تبعید فرستاد،فقط بخاطر اینکه تاج و تختم رو می خواستم!!!
هفت سال تبعید سخت بود ولی من تحمل کردم و برگشتم.با قدرت هم برگشتم.اون زمان عموی من
سلطنت رو بدست داشت چون پدرم مرده بود.بعد از اینکه سپاهیانم رو نظم دادم به قصر حمله کردم و
بدون هیچ رحمی،همه رو کشتم!!!فکر می کردم همه چی تموم شده،غافل از اینکه ک بچه زنده
مونده،مهره اصلی این بازی زنده بود و اون کسی جزء تیارانا نبود!!
با ناپدید شدن اون،محدوده ی اصلی تاراگاسیلوس هم ناپدید شد و من فهمیدم ،برای به دست آوردن
تاج و تخت اید تیارانا رو از سر راهم بردارم.آره،برای رسیدن به حق خودم اون رو نابود می کنم.من
برگشتم تا حق خودم رو پس بگیرم بدون هیچ احساس و دلسوزی!!!
با ناله ای که به گوشم رسید،از افکارم دست برداشتم و به سمت تختم رفتم.صورتش کبود شده بود و
به سختی نفس میکشید.لعنتی الان نه،الان نباید بمیری.صورتم رو نزدیک صورتش بردم و به صدای
نفس هاش گوش دادم.هرچند دقیقه،یک نفس کوتاه می کشید،صورتم کنار کشیدم و دستم رو روی
romangram.com | @romangram_com