#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_204

-شما یک خیانت کارید!!!شاه دخت ساینتلند رو به زور ملکه ی شاینتلند کردید. حالا هم میخواید به
خاندان سلطنتی حمله کنید؟؟من ترجیح میدم بمیرم ولی با شما همراه نشم!!
خدای من،از فرشته مادر کارل بود؟؟مادرش یه فرشتست.پس واسه همین اخلاقش بعضی مواقع خوب
میشه.باز هم همه جا تاریک شد و لحظه ی بعد خودم رو توی قصر دیدم. این قصر رو می‌شناسم،اینجا
شاینتلنده.
صدای گفت و گویی من رو وادار کرد که به سمت راه روی سمت چپم برم. ظاهرا این مرد شنل
پوش.جزئی جدا نشدنی از رازهایی که ن داشتم میفهمیدم بود. در حال گفت و گو با پدر کارل بود:
-تو باید اونارو بکشی. همسرت بهت خیانت کرده و باز هم میخواست فرار کنه. بار اول تونستیم با
زخمی کردنش به قصر برگردونیمش اما بعد از اون سعی کرده بارها فرار کنه. پسرت هم باید بمیره
چون نیمی از وجودش شیطان و نیمی دیگر فرشته است.
-جزای همسرم مرگه!!پسرم هم همینطور،چون مادرش به من خیانت کرده. ولی اگه کارل زنده
موند،خودم تربیتش می کنم. جوری که خودم می خوام!!
مرد باشه ای گفت و رفت. مادر کارل یک فرشته بود و نتونسته بود موقع آتش سوزی کاری انجام بده و
خودش رو از مرگ نجات بده.کارل یک دورگه ی رشته و شیطان بود!!من هم اخلاقم واسه این تغییر می
کرد که ملکه بودم.یک ملکه باید حقیقی و قدرتمند باشه.پس این بود راز بزرگ هر دوتامون،کارل
شخصیه که سرنوشت مقدر کرده بامن ازدواج کنه!!!
سرم از این همه اتفاقات درد می کرد. نفس نفس می‌زدم درست مثل آدمی که راه تنفسش رو بسته
باشند.اطرافم به یکباره گرم شد،از شدت گرما نزدیک بود هلاک بشم. سرم به دوران افتاد و چشمام تار

romangram.com | @romangram_com