#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_203
اون ازدواج کرده میرسه!!!
-تقدیر کیو براش مقدر کرده؟؟
-نمیدونم.
-چطور باید اون شخص رو پیدا کنم؟؟
-اون پسر در مقابل بازمانده نمیتونه بی تفاوت باشه و اخلاقش ضد و نقیض میزنه. گاه مهربون و گاه
سرد میشه. فقط همینارو میدونم.
مرد خوبه ای گفت و بهش نزدیک شد. طولی نکشید که شمشیرش رو از غلافش بیرون آورد و اون دختر
رو کشت. دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای جیغم رو خفه کنم. چقدر این مرد بی رحم بود. تا
خواستم بهشون نزدیک بشم،همه جا تاریک شد و احساس سقوط از بلندی بهم دست داد.
وقتی به اطرافم نگاه کردم خودم رو تو یک جنگل دیگه دیدم. به اطرافم نگاه کردم،چیز جالبی اون
اطراف نبود. دوسه قدم برداشته بودم که یک شیء سفید،از جلوی چشمام،با سرعت رد شد.بهت زده به
سمتی که رفته بود نگاه کردم. درکمال ناباوری فرشته ای سفید پوش رو دیدم که پرواز می
کرد.سرعتش به قدری بالا بود که به نظر میرسید داره فرار می کنه.
دنبالش دویدم ولی چون سرعتش بالا بود نمیتونستم بهش برسم. دیگه داشتم از رسیدن ناامید میشدم
که تیری به بال سمت چپش اصابت کرد واون به شدت زمین خورد.بهش نزدیک شدم،سرش پایین بود
دست راستش رو روی بال زخمیش گذاشته بود.با صدای شیهه ی اسب به پشت سر برگشتم و باز هم
همون مرد شنل پوش رو دیدم:
-میخواستی فرار کنی؟؟؟فکر کردی چون با شاه سلفوس ازدواج کردی میتونی راحت فرار کنی؟؟؟؟
romangram.com | @romangram_com