#بازمانده_ای_از_طبیعت_پارت_202
یکباره تبدیل به جنگل شد.
چشم از اطرافم برداشتم و به اون دختر که حالا زمین خورده بود نگاه کردم.چهارسرباز تنومند،به همراه
مرد شنل پوشی،به اون نزدیک شدند و دختر از ترس داشت میلرزید. ترس اون باعث شد مرد شنل
پوش پوزخند بزنه،با اینکه صورتش به وسیله ی کلاه شنلش پوشونده شده بود،ولی صدای پوزخندش
بلند بود.
خواستم نزدیکتر برم که نتونستم از جام تکون بخورم. انگار رو زمین میخکوب شده بودم. ترجیح دادم
نظاره گر ماجرا باشم و کاری نکنم. دختره با ترس گفت:
-ببخشید ارباب. خواهش میکنم منو نکشید.
مرد نزدیکتر رفت و گفت:
-اجازه نداشتی تو کارم فضولی کنی. اما.....حالا که بیشتر از ،من فهمیدی. باید بگی چی میدونی....
-اگه.....اگه بگم.میگذارید زنده بمونم.
-معلومه!!
لحنش تمسخر آمیز بود. حس بدی نسبت به این مرد داشتم. دختر با لرز گفت:
-اگه فرزندی از پادشاه و ملکه به دنیا بیاد،وارث تمام قدرت های تاراگاسیلوس میشه،چون اون توسط
طبیعت انتخاب شده. اخلاق و رفتارش با توجه به محیطش و اتفاقات،تغییر می کنه ولی....
مرد مشتاق تر گفت:
-ولی؟؟؟
-ولی اگه با شخصی که دست تقدیر براش مقدر نکرده،ازدواج کنه،میمیره و قدرتش به شخصی که با
romangram.com | @romangram_com